تبليغاتX
میراث

میراث

دل تنگی ها و حرف های نگفته ی من!

 

رستوران تازه تاسيس بود. با دوستانم قرار بود براي ديوار هاي آنجا چند تابلو كار كنيم.

همه بوم و رنگ به دست آماده وارد رستوران شديم، دكوراسيون جالبي داشت، همه چيز چوب سرخ رنگ بود و فضاي كلي هم هم مدور بود، يك دايره بزرگ.

يك پيانو ي چند وجهي در گوشه اي از رستوران بود و يك دختر، كه اصلا بهش نمي خورد پيانيست باشد پشتش نشسته بود.

مدير رستوران از ما خواست از دختر در حال نواختن پيانو نقاشي كنيم.

دختر شروع به نواختن كرد. صدايي ماورايي از پيانو بلند شد. آهنگ ها انقدر زيبا بود كه تا به حال نشنيده بودم. بيشتر محو صورت دختر بودم،نا خودآگاه شروع كردم به كشيدن پرتره اش.

با خودم فكر مي كردم كسي كه انقدر زيبا مي نوازد چرا انقدر ساده است! مدير رستوران به طرز عجيبي فكرم را خوانده بود، جواب داد ما هم اول همين فكر رو كرديم. ولي وقتي شروع به نواختن كرد خوشمان آمد و نگهش داشتيم.

بعد حركت انگشتانش نظرم رو جلب كرد. انگشت ها به طرزي زيبا با ريتمي جالب بالا و پايين مي رفت. تصميم گرفتم انگشت ها هم در نقاشي باشد. هر چه كشيده بودم با كاردك صاف كردم و بالا تنه دختر را كار كردم به شكلي كه مركز توجه روي انگشتان باشد. نمي دانم چرا در نقاشي هم به نظرم انگشت ها در حال بالا و پايين رفتن و نواختن بودند!

وقتمان براي آن روز تمام شد. مدير رستوران گفت تابلو ها را همين جا بگذاريد تا فردا بقيه اش رو كامل كنيد. بيشتر بهش مي آمد استاد دانشگاه باشد تا مدير يك رستوران.

وقتي يك نفر داشت بوم را از دستم مي گرفت چيزي كه كشيده بودم برايم رضايت بخش به نظر آمد. با اينكه آستر بود و كامل نشده بود ولي هنوز انگار انگشت ها حركت مي كردند و دختر بي توجه به حضور ما و نقاشي هايمان هنوز مينواخت.

آهنگ هايي كه تا به حال نشنيده بودم..

..

..

..

 

 

اين اولين باري بود كه خواب "نقاشي كردن" ديدم.

با جزئيات ثبتش كردم كه هيچ وقت يادم نره...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1390ساعت 23:36 توسط زهرا| |

مدت ها بود كه منطقه ي ما به منازل مسكوني اي دي اس ال نمي داد! يا اگه بود شبكه هاي محلي بود با قيمت هاي گزاف و سرعت هاي افتضاح!

حالا بعد اين مدت ها، مدتي است كه ما اي دي اس ال دار شديم!!

ولي هيچ تفاوتي با گذشته نداريم! پيج هايي كه با سرعت بالا لود ميشن نهايتا همين بلاگفا است با ايميل! بقيه بلا استثنا احتياج به  " و پ ن" دارن! اونها هم كه كار نمي كنن و بلانسبت جون آدم رو بالا ميارن!

مدتي است اينترنت زده شدم! اين همه وقت در حسرت اينترنت پر سرعت بودم، حالا كه دارم هم استفاده اي نمي تونم بكنم!

محض خنده و براي اينكه نشون بدم اين "ف ي ل ت ر ي ن گ" تاثيري روي روحيه ام نذاشته نتايجي از ايميج سرچ گوگل گذاشتم تا دور هم شاد باشيم!!

 

۱. گل:

۲. كتاب:

۳. مسجد:

۴. نماز

۵. روزه:

۶.  خدا:

۷. اسلام:

۸. ايران:

 

 

خيلي من بيچاره ام!

 

 

نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1390ساعت 22:5 توسط زهرا| |

همون روزهایی که معروفند به "چهله ی تابستون" و آفتاب با بی انصافی تمام جهنمی ساخته بود برای خودش، ما قید تمام کارهایمان را زدیم و به طبیعت پناه آوردیم..

 

این ها عکس هایی خیس از بارون چهله ی تابستون خونه ی دوم ماست!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این ها هم که گل سر سبد!!

دقدقه ی این روزهای عسل: کرچ شدن یا نشدن؟!  مساله این است!؟

 

 

 

 

 

 

 

اضافه شد:

صفا وقتی قیمه با ماست می خورد!

(مثل خودم، از لیمو عمانی خیلی بدش میاد!)

 

 

 

 

 

 

همین !

 

  

نوشته شده در شنبه 16 مهر1390ساعت 23:23 توسط زهرا| |

پس از یه مدت طولانی!!! سلام!

واقعیتش این مدت غیر از تنبلی، سرم هم شلوغ بود و به لطف مهمان های تابستانه مون ایرانگردی و مهمون بازی دوباره برقرار شد!

مدتی که شمال بودیم، صفاي عزيز دل دائم جلوي خونه مون بود و هيچ قصد محافظت از بقيه ي اهل محل رو نداشت! كلا از لحظه اي كه ميبينه ماشين ما رسيده خودش رو مي رسونه و تا دقيقه ي 90 با ما همراهه.

البته صفا زياد هم اهل بازي و ورجه وورجه نيست. اصولا بيشتر مي خوابه و گه گاهي هم با سگ هاي گله يه خوش و بشي مي كنه.

پدرم كه حسابي با صفا دوست شده، و صفا هم احتمالا از اونجا كه مي دونه كه اولين موجود غير انساني است كه پدرم علناً بهش ابراز علاقه مي كنه، در بدو رسيدن، وقتي ما خونه نبوديم از پشت در پدرم رو صدا مي كنه و وقتي در باز مي شه از گردنش آويزون مي شه و يه روبوسي اساسي با هم مي كنن!!!

از كباب و جوجه كباب و اينها بگيريد تا قورمه سبزي و ماكاروني و آش و .. ، صفا هم مهمون سفره ي ما بود و اصلا هم اهل تعارف و ناز و ادا نبود!

بقيه اش رو با عكس ها دنبال كنيد:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امیدوارم این حس ناخوشایند دست از سر من برداره و دوباره مثل قبل زود به زود بنویسم.

ممنون که این مدت یاد من بودین

 

 

نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد1390ساعت 12:30 توسط زهرا| |

 

پروژه ي مو! از تابستون سال پيش كليد خورد.

از اينكه موهام بيخودي بلند بشه و هي مجبور باشم از پشت ببندمش متنفرم!

به خاطر عروسي دختر عموم كه تابستون سال پيش بود به همه قول دادم پروژه رو بعد از عروسي شروع كنم.

مرحله ي اول مصري بود، صاف صاف. انگار كه خط كش زير موهام گذاشته باشن!

به دقت جلوي آينه ترتيبش رو دادم.

از قيچي كردن موهام خيلي لذت مي برم. خل نيستم، ولي واقعا اين كار خيلي كيف مي ده! يه عالمه انرژي مثبت ايجاد مي كنه، مخصوصا وقتي قرار باشه موي خيلي بلند رو قيچي كني.

موهام يه جوريه انگار كود ريختن پاش!

تا يه قيچي مي خوره رشدش دو برابر مي شه! خيلي حرصم ميگيره. كلي مدل مي دم بهش يك ماه بعد انگار نه انگار كه اين مو كوتاه شده!

به خاطر همين بعد يكي دو ماه كه مصري تبديل شد به هيولايي! قيچي رو برداشتم و باز دست به كار شدم.

در طول اين يه سال هر دوره موهام يه شكلي بوده ولي امروز رفتم سراغ مرحله پاياني!

از قبل با بابام هماهنگ كرده بودم! بابام هم اخم مي كرد و مي گفت از اين كوتاه تر؟ تازه داره موهات بلند مي شه!

ولي امروز در عمل انجام شده قرار گرفت!

قرار بود بلنديهاش رو من خودم كوتاه كنم و بابام با ماشين بقيه اش رو بزنه!

..

و زد!

 

 

 

 

 

حالا يه جورايي كچلم!

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 27 اردیبهشت1390ساعت 16:22 توسط زهرا| |

Design By : Night Melody