![]() |
![]() |
|
| دل تنگی ها و حرف های نگفته ی من! |
|
هيچ وقت فكر نمي كردم مطلبي كه راجع به اين دو موجود زيبا مي نويسم انقدر غم انگيز باشه... طلا و بلا بچه هاي ببري هستند. تا حدود 3 ماهگي ببري به خوبي ازشون مراقبت كرد. موقع غذا دادن من بساطي داشتم با اين ببري. هر چي غذا مي ذاشتم مي داد بچه هاش و خودش نمي خورد هر چي اضافه تر مي ذاشتم باز هم دلش نميومد بخوره خلاصه خيلي فداكار و مهربون بود ولي از 3 ماهگي به بعد ديگه ارتباطش رو با بچه هاش قطع كرد. از اون به بعد طلا و بلا مستقل شدن ولي از هم جدا نمي شدن. هر كدوم هر جا مي رفت اون يكي خودش رو بدو بدو بهش مي رسوند. هر دوشون به شدت شيطون بودن.. از اونجا كه از اسمشون پيداس بلا به شدت بازيگوش و طلا خيلي با ناز و افاده... تا اينكه يه روز اومدم كه غذاشون رو بدم ديدم نيستن. يه كم اينور اونور دنبالشون گشتم تا اينكه طلا رو اون دور دستها ديدم. رفتم نزديكش ديدم داره دور و برش رو نگاه مي كنه و هي ميو ميو مي كنه انگار كسي رو صدا مي كنه. قيافش خيلي هراسون بود انقدر كه چند بار صداش كردم تا بالاخره متوجه من شد و اومد دنبالم. تا عصر هر چي بهشون سر زدم ديدم بلا نيست و دلم شور افتاد..
بلا ديگه برنگشت..
از اون موقع تاحالا طلا خيلي خيلي افسرده شده و همش مي ره يه گوشه ميشينه و تكون هم نمي خوره.. قبلا با طلا كه بازي مي كردم دستهام حسابي خط خطي ميشد ولي الان فقط به پشت دراز مي كشه و من آروم شكمش رو ماساژ مي دم آخه طفلك مريض هم شده و سرفه مي كنه. الان چند روزه توي شيرش يك چهارم ادالت كلد ميريزم . البته بقيه هم از اون شير مي خورن ولي همچنان سرفه مي كنه. اصلا نمي تونم باور كنم طلايي كه اونقدر شيطون بود يك روزه انقدر عوض شد و افسرده شد. نمي دونم براي افسردگي حيوونا هم دارويي يا چاره اي هست يا نه.. من كه هر وقت مي بينمش كلي نازش مي كنم و باهاش حرف ميزنم. بازم بچه گربه دور و برش هست ولي اصلا ديگه باهاشون بازي نمي كنه فقط بعضي وقتها "هژير" عشق من اول صبح ها كه سرحاله مياد توي حياط و باهاش به زور! بازي ميكنه. آخه هژير از بچگيش چون تنها بود ياد گرفت كه با همه به زور ارتباط برقرار كنه! چند روز پيش ها انقدر باهاش بازي كرد كه يه كم سر حالش كرد و باعث شد يك ساعتي با هم برن رو درخت و از ين شاخه به اون شاخه بپرن!! ولي خوب اون كه نباشه ديگه همش يه گوشه باد مي كنه و ميشينه... اميدوارم هر چه زودتر بزرگ بشه تا خاطره ي داداش عزيزش از يادش بره.. خانم مهرباني كه در دانشگاه به كل گربه ها رسيدگي ميكنه بهم مي گفت كه تقصير توئه كه اسمش رو گذاشتي بلا!! دچار بلا شد.. اميدوارم اگر زنده است جاش خوب باشه و اگر نيست كه حتما جاش خوبه.. اينم عكس هاي نازنينام:
اول از همه اين عكس فتوژنيك از بلاي عزيزم..
اين عكسشم قراره تو مجله عكس استاد عكاسيمون چاپ بشه....
اينم طلاي با فيس و افاده
ضميمه: من اصلا طاقتم زياد نيست و وقتي درد و رنج حيوونا رو ميبينم از خودشون بيشتر افسرده مي شم. هوشي پسر نازينم، اون موجود زيبا و خواستني، بعد از اون همه زندگي در كنار ما، توي بغل خودم مرد... و خودم خاكش كردم.. بعد از اون از خدا خواستم كه اين جور صحنه ها رو جلوي چشمم قرار نده.. ضميمه 2:این بچه گربه ی نازنین و زیباچند روزي است حال خوبي ندارد و در بيمارستان بستري بوده. شما هم برايش دعا كنيد لطفا... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 دی1388ساعت 22:57 توسط زهرا |
|
|
در وبلاگ دوستی با این مطلب فوق العاده مواجه شدم. نمی تونم حرفی راجع بهش بزنم..
خودتون بخونید..
این تصاویر اشک را جلوی مانیتور ها درآورد
ما این طور تصور می کنیم که شیر در حال خالی کردن محتویات شکم شکار خویش است. که ناگهان یکی از دوستان من فریاد می زند: آن محتویات شکم نیست! آقای Grey van der walt عکاس این صحنه شگفت آور، این یکی از عجیب ترین و خارق العاده ترین صحنه هایی بوده است که در حیات وحش و درطول عمر خود مشاهده کرده است. یک صبح سه شنبه در حالی که عکاس به همراه تیم همراهش برای یافتن رد پایی از شیرها به سمت جنوب Madikawe حرکت می کنند به طور کاملا غیر منتظره با لاشه یک بز کوهی و شیری در حال نفس نفس زدن در کنار لاشه او روبرو می شوند. شیر که مشخص است تازه شکار خود را بر زمین زده است کنار لاشه حرکت می کند. اما بر خلاف آنچه انتظار می رود، شیر ماده شکار خود را نمی خورد. عکاس که از دور شاهد این ماجراست شروع به تصویر برداری می کند. در زیر تصاویر این حادثه نادر را می بینید: ![]() ماده شیر و لاشه شکاری که تازه از نفس افتاده است. ![]() اولین کار شیر بعد از شکار دریدن شکم شکار است. این را در تمام کتاب های جانورشناسی ![]() تا اینجا همه چیز مانند کتابهایی که خوانده ایم پیش می رود. دوستان من نیز در اتومبیل توسط ![]() و اینجا بود که ما متوجه شدیم بز کوهی آفریقایی کشته شده حامله بوده است. ![]() و حالا در مقابل خود شیری را می بینم که طعمه کشته اش حامله بوده است. در این مواقع زبان بدن برای یک ماده شیر و در موقعیت او بسیار عجیب بود. او از اتفاقی که افتاده بود سخت ![]() بعد از مدتی ماده شیر به خالی کردن محویات شکم بز کوهی ادامه داد و در تمام مدت اینطور به نظر می رسید که سعی می کند تا حد امکان از جنین دور باشد... ![]() بعد از مدتی دیگر و در حالی که هنوز هیچ قسمت از بند شکار خود را نخورده است، مجددا ![]() او ایستاده است در حالی که جنین بز کوهی در دهانش است و برای مدتی به اطراف نگاه می کند. به همه جهت ها، شاید برای یافتن چیزی... و بعد از چند دقیقه به آرامی به سوی بیشه ای که در نزدیکی شکارش است حرکت می کند. ![]() او مجددا می ایستد و جنین را به آرامی بر زمین می گذارد. و در تمام مدت با نگاهی هیجان زده او مجددا به اطرف نگاه می کند و به آهستگی به سمت بیشه می رود... با دقت به سمت
بیشه زار پیش می رود جایی که تصمیم دارد جنین را در آنجا بگذارد. چندین بار به جنین ضربه می زند و در تمام مدت با حالتی نگران به اطراف نگاه می کند شاید انتظار کمکی یا خطری را می کشد... بعد از چند دقیقه دوباره به سمت لاشه شکاری بر میگردد که هنوز چیزی از آن را نخورده است.
کنار او می ایستد و سپس به آرامی همانجا دراز می کشد. شیر ماده به چه چیزی می اندیشد؟ چرا او این چنین عمل کرد؟ طبق گفته آقای Grey van der walt عکاس این صحنه شگفت آور، این یکی از عجیب ترین و خارق العاده ترین صحنه هایی بوده است که در حیات وحش و درطول عمر خود مشاهده کرده است. |
|||
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 آذر1388ساعت 21:7 توسط زهرا |
|
|
چند روز پيش غذاي سلف سبزي پلو ماهي بود كه گرفتم و ماهي ها را حسابي قاطي پلو كردم و گذاشتم براي بچه ها. خودم هم از بوفه كوكو سيب زميني گرفتم و خوردم… پيامد: دچار چنان مسموميتي شدم كه همان شب در بيمارستان زير سِرم رفتم و سه روز است كه در خانه افتادم!!! نتيجه: حالا هي بگيد چرا گياه خوار نيستي. اين هم سرانجام گياه خواري، همچين بي ضرر هم نيست!! نكته: فكر كنم اگه از مسموميت نمردم از دعاي گربه ها بود!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 11:11 توسط زهرا |
|
|
اونطور كه مطلع شدم امروز پنچ شنبه 10 دسامبر (19 آذرماه) روز جهانی حقوق حیوانات است. اسم قشنگي است و روز زيبايي است ولي نه براي ما! دليلش را همه مي دانيم.. هر چه فكر كردم كه چي بنويسم كه متناسب با اين موضوع باشد نتوانستم. حاصل همه ي حرفهايي كه مي خواستم بگم همون افسوس ها و دل تنگي هاست كه همه شنيديم و بهش عادت كرديم. همون نصيحت هاست و همون در خواست هاست كه هميشه از بقيه داريم ولي... درست است كه گفتنش بهتر از نگفتنش است ولي من حسابي دل تنگ ميشم وقتي راجع به اين موضوع صحبت مي كنم. همين حالا همه ي صحنه هايي جلوي چشمم مي آيد كه " روز جهانی حقوق حیوانات" در مقابلش مانند شوخي است!
ببري ببري اولين و مهربان ترين گربه اي بود كه در بدو ورود به دانشگاه باهاش آشنا شدم. و البته همونطور كه قبلا هم اشاره كردم!! كلا اولين موجود جانداري بود كه باهاش دوست شدم. تا چند هفته فقط با ببري ارتباط صميمانه اي داشتم و كم كم با بچه ها هم آشنا شدم! ببري گربه ي بسيار مهربونيه و خيلي هم با شخصيته.چشمهاي سبز زيبايي داره و نگاهش خيلي با محبته.ساكت و بي زبونه و براي غذا خوردن شلوغ نمي كنه و هميشه هم اولويت رو به كوچكتر ها واگذار ميكنه. بعضي وقتها كه واقعا خيلي مظلوم مي شه وقتي مي بينه چند تا بچه دارن غذا مي خورن با اينكه خيلي گشنه است عقب ميره و مي شينه تا همه بخورن تا اونم بياد تهش رو بخوره. به خاطر همين هميشه براش غذا كنار ميذارم و جدا بهش ميدم وگرنه طفلي گشنگي مي كشه. تابستون كه مي رفتم دانشگاه تا غذاشونو بدم مي ديدم خيلي با ولع غذا مي خوره و منم كلي خوشحال بودم تا اينكه يه روز كه داشتم بهش غذا مي دادم يكي از باغبوناي دانشگاه اومد و بهم گفت به بچه هاش هم غذا ميدي؟؟ گفتم اي وااااااي مگه بچه دار شده اين؟؟ گفت آره و من رو برد و جاي بچه هاش رو بهم نشون داد. رفته بود توي يكي از كلاس هاي ساختمون هاي عقبي بچه هاشو به دنيا آورده بود (چون اون موقع دانشگاه تعطيل بود) و من نديده بودم. تا ديد من رفتم سمت پنجره (تنها راه عبور و مرورش به اون كلاس) با خوشحالي پريد بالا و بچه هاش رو صدا كرد. دو تا فسقلي كه كپيه خودش بودن. ببريه ببري.. گويا من رو بهشون معرفي مي كرد اونا هم كله هاي كوچولوشون رو با ترديد آورده بودن پشت پنجره و زل زده بودن به من. خيلي خيلي ناز بودن . بچه هاش رو هم بايد توي يه پست ديگه معرفي كنم ولي اسماشون رو گذاشتم "طلا" و "بلا" اسمهاشون كاملا با شخصيتشون جوره. ببري بعد از بزرگ شدن و مستقل شدن بچه هاش نمي دونم چرا همش مي ره جاهاي ديگه و من موقع غذا بايد همش دنبالش بگردم. يه جوريه انگار قلمرواش رو داده به بچه هاش و خودش جاهاي ديگه مي پلكه. موقع غذا هم اگه نزديك باشه از جيغ و داد و سرو صدا هاي هژير خبر دار مي شه و مياد وگرنه ديگه نمي شه پيداش كرد. اينم عكس هاي اين مادر مهربون..
اين يكي هم يه عكس خنده دار از غذا خوردنش!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 23:55 توسط زهرا |
|
|
نمي دانم دقيقا فلسفه ي قرباني چيست؟ فقط مي دانم روزي خدا براي ابراهيم گوسفندي فرستاد تا به جاي پسرش او را قرباني كند. اعتقادات ديني من پابرجاست و هيچ شكي در كار خدا ندارم. شك، در درست فهميدن اعمال و حرف هاي خدا از طرف انسان هاست. اگر ابراهيم گوسفندي را قرباني كرد، امام رضا ضامن آهويي شد و سگي را غذا داد. به راستي ضامن آهو شد يعني چه؟ فقط داستان را شنيده ايم ولي كمي فكر لازم دارد. اين يعني: - حيوانات نمي خواهند شكار شوند. - حيوانات از كشته شدن مي ترسند. - حيوانات مي توانند به مقام والاي انسان هاي خاص پي ببرند. - حيوانات هم مي توانند با انسان صحبت كنند ولي به شيوه ي خود. - شكار در هر صورتي مجاز نيست. - عمر حيوانات دست ما نيست تا هر وقت خواستيم او را از زندگي محروم كنيم. - ... روزي حيوانات چيست؟ چرا وقتي داري به بچه گربه هاي ضعيف غذا مي دهي بزرگي!! مي آيد و مي گويد: چرا خودت رو خسته مي كني روزي اينا دست خداست!! روزي كه از آسمان پرت نمي شود پايين جلوي پاي حيوان. روزي غذاي اضافه ايست كه ما مي توانيم برايشان بگذاريم. پس گرسنه ماندن آنها گناه ماست! پس سير كردن آنها و يك لقمه خود خوردن و لقمه اي به حيوان دادن وظيفه ي ماست. اگر در روز عيد قربان به تعداد آدم ها گوسفند و گاو و شتر كشته شود خدا راضي است؟ "بخوريد بياشاميد ولي اسراف نكنيد" چه مي شود؟؟ آيا ما حكمت خدا را از قرار دادن گوسفند جلوي ابراهيم به درستي فهميده ايم يا هر سال تقليدي كور كورانه از آن به عمل مي آوريم؟ ديشب متن زيبايي در كتاب "مسيح فرزند انسان" نوشته ي جبران خليل جبران خواندم. شايد اين جملات باعث شده اينقدر به فكر بروم.. "متا* از قول مسيح اينچنين مي گويد: به شما گفته اند كشتار نكنيد، اما من مي گويم حتي بي دليل خشمگين نشويد. پيشينيان بر شما حكم كرده اند كه گوساله ها، بره ها و كبوتران خود را به معبد ببريد و در قربانگاه ذبح كنيد تا با بوي خون آنها مشام خداوند پر شود و گناهان شما را ببخشد. اما من مي گويم: آيا ممكن است چيزي را كه از آغاز متعلق به خداوند بوده است به او باز گردانيد و آيا بدين وسيله مي خواهيد خشم پروردگار را – كه عرش او فراتر از اعماق بي صداست و همه هستي در قبضه ي اوست- فرو بنشانيد؟! بهتر آنست كه پيش از آمدن به معبد، برادر خود را جستجو كنيد و با او آشتي نماييد و از آنچه داريد، با محبت به همسايه ي خود هديه كنيد، زيرا خداوند در وجود آنها معبدي بنا كرده است كه هرگز ويران نمي شود و در قلب آنان محرابي بر پا داشته است كه هرگز نابود نمي گردد" *متا: كه نخست داروغه شهر كفر ناحوم بود، پيرو مسيح شد و انجيل متا كه به نام او مشهور است را براي مسيحيان يهودي الاصل فلسطين به زبان آرامي در سال 50 ميلادي تدوين كرد.
خواهر کوچک من در روز عید قربان به دنیا آمد اما آیا به راستی اگر خداوند دستور می داد که هر کودکی که در این روز به دنیا می آید باید قربانی شود والدین آنها به همین جدیت این دستور را اجرا می کردند؟؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 آذر1388ساعت 21:53 توسط زهرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
البته این تصویر من نیست! ولی عکس شازده کوچولوییه که 3 سال روی زمین و پیش ما بود و خیلی زود برگشت به سیاره اش...
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 |
| آرشیو موضوعی |
|
حیوانات دلتنگی ها آزاد |
|
RSS
|